اسماعیل یغمایی؛ صدای بی‌صدای محوطه‌های باستانی ایران

فاطمه علی‌اصغر، روزنامه‌نگار و مدیرمسئول انتشارات دادکین به مناسبت یادبود زنده‌یاد اسماعیل یغمایی، در یادداشتی نوشت: خیلی حرف‌ها بود که می‌خواستم به دوستان و دوستدارانت بگویم، اما واقعیت این است که در قلبم احساس می‌کنم زنده‌ای؛ فقط روحت، به قول خودت، از زندان زهره آزاد شده و حالا سرخوشانه پیش ماست. البته که برای تو آزادی است. سیگارت را همین‌جا روشن کن تا برایت بگویم چقدر مفتخرم که تو را شناختم و از تو بسیار آموختم؛ چراکه انسان آزاده‌ای بودی و هرگز، با همه سختی‌ها، از زندگی کوتاه نیامدی.

اسماعیل یغمایی؛ صدای بی‌صدای محوطه‌های باستانی ایران


یغمایی، تو عجب باستان‌شناس سرسختی بودی. جلوی عبور خط آهن ۲ از روی محوطه حصار دامغان ایستادی. تاوانش را هم دادی؛ تو را به‌ناحق بازنشسته کردند، اما باز کوتاه نیامدی.

زیر آفتاب سوزان بوشهر، بردک سیاه را کاوش کردی. درخواست کردی اجازه دهند کاوش‌هایت را در سنگ سیاه ادامه دهی، اما پاسخی نگرفتی؛ جز مجازات.

اشک‌هایت برای محوطه ارگان هرگز از خاطره جمعی ما پاک نخواهد شد. تو با اشک‌هایت و با ایستادگی عباس مقدم، طرح عبور لوله‌های آب را متوقف کردی.

تو صدای بی‌صدای سنگ سیاه بودی. تو هفت‌تپه را، حتی در زمان جنگ، تنها نگذاشتی. تو خون‌های ریخته‌شده در جنگ را در این محوطه از تاریخ ایران زدودی. تو شاگرد وفاداری بودی که در ایستگاه اندیمشک، دکتر نگهبان را بدرقه کردی؛ با هم اشک ریختید و سوت قطارها به صدا درآمد.

یغمایی، وقتی برای نخستین مصاحبه حضوری به خانه‌ات آمدم، یادت می‌آید؟ مدام نگران کتاب‌هایت بودی. می‌گفتی: «دوست دارم پیش از آمدن مرگ، همه را به نتیجه برسانم. فرصت کوتاهی دارم.» من درک نمی‌کردم چه می‌گویی. فکر می‌کردم آدمی که سرشار از زندگی است، هرگز سودای رفتن ندارد.

اما تو می‌دانستی رسم دنیا از چه قرار است. همان‌قدر که باستان‌شناسی را دوست داشتی، عاشق نویسندگی هم بودی. می‌خواستی مردم را با باستان‌شناسی آشنا کنی. شعر را خوب می‌شناختی و کلمات را از اعماق وجودت درک می‌کردی.

تو بودی که به گیسوان هزارساله ری جان دادی. عاشقش شدی و از او نوشتی. ایشتار فقط پیش تو اشک ریخت و تو را مرهم دردهای خود دانست. همه کسانی که در این مملکت کار فرهنگی می‌کنند می‌دانند که شاهکار آخرت، چاپ کتاب‌هایت بود. آن‌قدر برای انتشارشان مرارت کشیده بودی که مرا تشویق کردی انتشارات دادکین را راه‌اندازی کنم.

خودت اسم «دادکین» را انتخاب کردی، چون روستای دادکین در خور و بیابانک را دوست داشتی. گفتی آرم و لوگو را «چنگ‌نواز»، مهر باستانی چغامیش در خوزستان بگذاریم؛ نمادی که هم نشان از تاریخ داشته باشد و هم بازتاب همه صداهای فروخورده ایران باشد.

تو به هر شکل ممکن می‌خواستی خاطراتت را بنویسی، چراکه به آدم‌های زندگی‌ات متعهد بودی و حتماً می‌خواستی یادشان را زنده نگه داری. در کتاب «کوماری»، با خون دل، یاد زنی را که در پاکستان دیده بودی و به او ظلم شده بود، پاس داشتی و از او نوشتی. در «نقاط»، یادداشت‌هایی درباره الیاس پناهی، مرد بختیاری که پیکره شمی را نجات داده بود، زیر نور فانوس نوشتی تا همه بدانند چه انسان‌های گمنامی دوستدار این سرزمین بوده‌اند.

یک بار که به هفت‌تپه رفته بودم، دیدم راهنما بسیاری از روایت‌هایش را از خاطرات تو نقل می‌کند؛ از شدت تأثر بر خود لرزیدم. چه خوب شد که با وجود یک‌دست‌کردن و تایپ خاطراتت، کوتاه نیامدی.

چقدر ذوق داشتی وقتی کتاب «وقتی بچه بودم»، نخستین کتاب منتشرشده‌ات در دادکین، به دستت رسید.

تو با ثبت خاطراتت، بخشی از تاریخ فراموش‌شده ما را در کاوش‌های باستان‌شناسی جاودانه کردی. یغمایی، تو همه راه را برای نجات زن و فرزندت و تاریخ ایران رفتی و خون‌دل‌ها خوردی. پایمردی تو برای چاپ «قلایچی» به اندازه کاوش‌هایت بود.

کاری را که برای وطن کردی، ما هرگز فراموش نمی‌کنیم؛ تو فرزند راستین ایران بودی. تو با همه وجودت، بیش از هر چیز، ایرانی سربلند و آزاد می‌خواستی و هرگز از این خواسته کوتاه نیامدی...

انتهای پیام/

کد خبر 1405051200913
دبیر مرضیه امیری

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha